یاد خاطره ای افتادم که مرا به سالهای نه چندان دوربرد
دوستم مصطفی که گرگانی تبار بود و از رعنا برایم گفت
رعنا درگستره باور مردان و زنان گرگان و ترکمن صحرا از قداست برخوردار است
رعنا بانویی است
زیبا بامحبت صمیمی خوش قلب اهل دانش و دانایی باوفا صبور ........
رعنا تجسم ناب دوست داشتن است
رعنا الهه دوست داشتنی مردان جوان گرگانی تبار است
رعنا همچون اسم"لیلا " است درباور مردمان ایران زمین
چقدر اسم لیلا از معنویت و قداست وپاکدامنی سرشار است
رعناهم همین اعتبار را درباور گرگانیان دارد
باخود می اندیشم
درگونه گونه گی جغرافیای ایران چه اسم هایی از معنویت و احترام برخوردارند
که من از آنها بی خبرم
بدون شک رعنا یکی از آن صدها اسم است
رعنا
بیا جانا ، دوست داشتن صادقانه را ،عینیت بخشیم .
بیا نازنینا ، برای دوست داشتن خالصانه ، مخاطب شویم
من عاشق تو - تو معشوق من
من معشوق تو - تو عاشق من
عزیز من
وقت آن است که از برج عاج ایده آلیسم ، بیرون بیائیم و دراین صحرای رئالیسم هم را پاس بداریم هم
را دوست بداریم، بهم سلام کنیم، همدل و همراه هم باشیم
من تصنیفی عاشقانه، برایت می نویسم. تو آن را برایم بخوان
تو شعری زیبا، برایم می سرایی، من آن را برایت می خوانم .
من کتابی را که دوست داری، برایت خواهم خرید
تو کتابی را که دوست دارم برایم خواهی خرید
خوبترینم ،
مرا با همین اندام رئالیستی ام دوست بدار
همان منی که، بهت سلام می کند. باهات می خندد .باهات شوخی می کند . جویای حالت می
شود. خاطره ای برات تعریف می کند ،اندیشه و نظریه ای علمی و عرفانی برایت مطرح می کند
خوب من ،
مرا آن طور که هستم ، آن طورکه وجود دارم ، آنگونه که زندگی می کنم ، همانطور که دنیا و آدمها را
می نگرم دوست بدار. اندیشه های من از زندگی ام جدا نیستند . داستانک ها و نوشته های ادبی
عرفانی ام.....جزء لاینفک زندگی من هستند. من براساس آنچه که زندگی می کنم، می نویسم .باور
به خوب زیستن مرا به خوب نوشتن وا میدارد . من بر خلاف نیچه اندیشمند که بی نهایت در نظرم بزرگ
و عمیق است بین اندیشه ها و خودم انفکاک و فاصله ای نمی بینم .
من در متن هر واقعیتی، فرا واقعیتی ،در بطن هر طبیعتی ،ماوراء طبیعتی می بینم این دو با هم اند .
ازهم جدا و سوا نیستند . من طبیعت گل را از آن باغبان و گل فروشش و ماوراء طبیعت گل را، از آن
شاعر خوش ذوقی می بینم که چه ها از گل می سراید . من طبیعت امامزاده را از آن خادمش می دانم
و ماوراء طبیعت امامزاده را از آن زائر بی تاب مشتاقش میدانم. اوست که فرسخها راه آمده تا در خلوت
آبی معبدش، رازهای ناگفته اش را با امام همامش در میان می نهد.
نازبرکم !!
شعرهای ناب تورا، که ماوراء طبیعت تو، هستند . با طبیعت و پیکره اندام فیزیکی ات ،که تجسم ناب
دوست داشتن است – دوست دارم – چراکه معتقدم اندیشه زیبا از جسم وروحی زیبا برمی خیزد. بهتر
برایت بنویسم تو در نظرمن آنگونه که می شناسمت، تجسم ناب دوست داشتنی .
دراینجا به یاد جمله عاشقانه پرفسور دنوشر به معشوقه اش مادام نیرسن ، می افتم ،
چه قدر متناسب احوال ماست
"مادام ،چقدر حقیرند دلهایی که نمی توانند بهم عشق بورزند ؟!"
بدون شک ما از جنس آدمهای حقیر نیستیم
دنیای خلوت عاشقانه ی ما اثبات کننده این ادعاست
بر دامنه کوه شیلدر(shildar) سنگ سیاه بزرگی در مسیر راه "ییلاق دوآب "قراردارد که برای خود حکایت و فلسفه ای دارد سیاه سنگ معیار مردانگی و مرد شدن در الموت است هنوز جوانان آبادیهای : هرانک خوبان، آوه ،سفید در، پایین روچ ، کشکدشت، یارفی، زوارک و....با این سنگ مردانگی خویش را می آزمایند از افتخارات زندگی شان محسوب می شود
آزمون مردانگی به این صورت است که جوانان الموت هنگام عبور از مسیر ییلاقی دوآب که در فاصله صدقدمی سیاه سنگ بر پرتگاه شلیدر قراردارد چند سنگ کوچک را به سمت آن پرتاب می کنند اگر سنگ به سیاه سنگ بر خورد کند نشان دهنده این است جوان الموتی مرد شده و از پس کارهای طاقت فرسای کشاورزی برخواهد آمد
یادم می آید،بیست سال پیش به اتفاق یکی از هم ولایتی ها برای اولین بار عازم ییلاق دوآب بودیم به درخواست او به طرف سیاه سنگ – چند سنگ – پرتاب کردم اما هیچ کدام به سنگ برخوردنکرد اوسا تراب بلافاصله از روی قاطر سرخش پایین پرید وچند سنگ ریزه سمت سیاه سنگ پرتاب کرد سنگ ازبالای روی سیاه سنگ گذشت و به زمین نشست صدای تحسین من بلند شد
آفرین عامو ،مرحبا عامو ....
او خنده کنان در جواب گفت :
من هم سن و سال شما بودم نتوانستم سنگ به سیاه سنگ بزنم سه سال تقلا کردم تا موفق به این کارشدم شما هم نا امید نشوید سال دیگر که بیائید حتما موفق خواهید شد
سالها از آن روز بیادماندنی می گذرد، دیروز که بعداز سالها گذرم بر سیاه سنگ افتاد سنگهای من در نهایت ناباوری از بالای سیاه سنگ گذشت مست و مهیج از آزمون مردانگی شدم
اما در این میان اوسا تراب نبود تا تماشاگر آزمون مردانگی ام باشد چراکه اوشش سال است روی در نقاب خاک کشیده است
.با خود می اندیشم و می گویم :
ای سیاه سنگ چه مردان و جوانان سختکوشی مدال پرافتخار مردانگی از تو گرفته اند که الان درقید حیات نیستند بدون شک تو تنها ناظر وشاهد این مردان مرد هستی مردانی که خاطره ها از تو دارند و مدل افتخار سیاه سنگ بخش مهمی از زندگی شان بوده است
از فاصله ها شکوه نکن ،از دور افتادن ها ناله نکن
امان از فاصله ها ، چه قدر در تباهی اوقاتی که می توانستم با تو باشم مرا بی نصیب کرد!!!
فریاد از فاصله ها ، که حایل بین من وتوست، تا اندام تورا که تجسم ناب دوست داشتن و زیبایی های شگرف است - نبینم - و به تماشای ناز و نرمک قدم برداشتن هایت ننشینم
فاصله ها .........
ادبیات مشرق زمین مملو است از شکوائیه عاشق و معشوق که همواره از جدایی و فاصله ها نالیده اند ،ناله های غمگنانه لیلی از جدایی مجنون ، فریادهای جانسوز فرهاد از جدایی شیرین وترانه های غم انگیز نگار از عزیز دور افتاده اش در الموت و......
خوب من، فاصله هرچه که باشد، هر اندازه که باشد، یک معیار است .
فاصله ، معیار خوب دوست داشتن است
فاصله ، ملاک تمام عیار دوست داشتن است
چه چیز به قوت یک فاصله جغرافیایی، می تواند ملاک دوست داشتن من نسبت به تو باشد
فاصله ی جغرافیایی بین من و تو ،حد دوری من و تو نیست
دوست داشتن اگر از قوه اخلاص برخوردار باشد فاصله جغرافیایی را محو و کم رنگ می کند
اشتیاق دو روح عاشق و خویشاوند با دور افتادنها و فاصله گرفتن ها خدشه دار نمی شود
اگر دیدی، روزی در سفر و مهاجرتی به دور دست یادت نکردم، بیادت نبودم، بدان دوستت ندارم . بدان همه آنچه که نسبت به تو ابراز داشتم دروغ بود توهم کذب دوست داشتن بود
خوب من اعتراف می کنم
وقتی ازت دور می شوم، به مسافرتی می روم ، نیاز با تو بودن درمن اوج می گیرد
خاطرات با تو بودن رفیق موافقم می شود، یادت مرا تسکین می دهد
فاصله ها هر چند تلخ و جانگداز، اما سرشار از یادخوب توست، مملو از حضور خوب توست
فاصله ها را برای با تو بودن دوست دارم
دور بودن از تو را برای با تو بودن دوست دارم
می فهمی چه می گویم ؟!
اینقدر از فاصله ها شکوه نکن، فاصله ها از محو مهر و محبت تو نسبت به من عاجزند
اکنون لحظه شکست فاصله است و پیروزی محو فاصله در پیوستن به تو
زچشم خویشتن آموختم آئین همدردی
که هر عضوی بدرد آید بحالش دیده میگرید
همدردی را بستائیم
که انسان به میزان همدردیش انسان است
هرچه همدردی بیشتر انسانیت تجلی تر
چه خوب شاعر همدردی را مختصر و رسا بیان کرده است
آفرین بر شاعر که یک دنیا حرف را در پیکره بیتی گنجانده است
بی جهت نیست که این بیت ورد زبان مردان و زنان ایرانی تبار است
شعر شاعر حرف دل همه ماست چون از دل برآمده لاجرم بر دل و زبان نشسته است
-------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :شعر ازشاعر معاصر زنده یاد رنجی
------------------------------------------------------------------------------------------
ممکن از ناممکن می پرسد
خانه ات کجاست ؟
پاسخ می دهد :
در رویاهای یک نا توان
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : شعر از تاگور
------------------------------------------------------------------------------------------------------
وقتی دربرابر حوادث و اتفاقات شگفت زده می شدیم و اظهار نظر می کردیم
ننه صاحبه در جوابمان می گفت :
نوه کان مون با این سن و سالوم چیزا بدیوم که شما ندیین
(نوه هایم من با این سن و سالم چیزهایی دیدم که شما ندیدین)
حالا این روزها چیزها و اتفاقاتی را می بینیم که باور کردنی نیست
با خود می اندیشم
اگر ننه صاحبه زنده بود در برابر اتفاقات این روزها چی می گفت
مسلما با زبان الموتی می گفت :
به مقدسات قسم ننه این یکی را تو عمروم ندیوم
سالهای دور بود وشور انتخابات
صندوق رای گیری از صبح در مدرسه هرانک مستقر شده بود
مردان و کشاورزان آبادیهای اطراف در ساعات مختلف می آمدند و رای شان را می ریختند ومی رفتند
دم دمای غروب با پایان یافتن مهلت انتخابات بساط صندوق رای و رای گیری داشت جمع می شد
که کشاورز الموتی بیل بر شانه راست پای صندوق رسید
دست در جیب شلوارش کرد و بلافاصله شناسنامه اش را بیرون آورد ه وگفته بود
می خوام رای هادیوم
متصدیان صندوق گفته بودند :
ما از صبح اینجا هستیم چرا حالاکه صندوق رای را مهر و موم کردیم پیدایتان شد
مرد الموتی در جواب گفته بود :
من نه دولتی ام نه ملتی ام
من الموتی ام !!!!اولین نان که از تنور در می آمد هیچ کس حق نداشت
آن را بردارد هیچ کس حق خوردن آن را نداشت
این باور نه باور ننه صاحبه بلکه باور همه نان بندهای الموت بود
ننه صاحبه می گفت :
اولین نان که از تنور بیرون بیاید اگر خورده شود بقیه نان ها پاره پاره می شود
اولین نان راکه از تنور بیرون آورده می شود نباست خوردچون آن نان برادر خواهر
مادر و پدر دارد بایستی هفت نان از تنور بیرون بیاید
نان هشتم که در آمد می شود نان های از تنور درآمده را خورد
بیست سالی می شد که صاحب فرزند نمی شدند
بیست سالی می شد که خانه کاه گلی شان سوت کور بود
بیست سالی میشد هر هرانکی که آنها را می دید با ترحم نگاهشان می کرد
بیست سالی می شد که نگاه معنادار اهالی برایشان زجر آور می نمود
از مراجعه به پزشک و دوا و دارو خسته شده بودند
دراین باره -نه تنها خودشان ناراحت بودند- اقوام و فامیل و بستگان نیز
دعانویس خشکچال که آمده بود هرانک ازش خواسته بودند برایشان سرکتابی کند
دعانویس کتاب دعایش را گشوده و گفته بود :
مغز خرگوش را تو غذایش بریزید بی شک صاحب فرزند می شوند
قلی پور چوپان هرانکی تمام دامنه سیالان را به دنبال خرگوش گشته وبعداز چند روز
موفق به شکار خرگوش شده بود
مادرش مغز خرگوش را چاشنی خورشتی کرده و به شهناز و نایب داده وآنها خورده بودند
با نهایت اعجاز بعداز یک سال صاحب فرزند دختر شدند نامش را گذاشتند آمنه
کسی فکر نمی کرد سرکتاب دعانویس اعجازی کند که پزشکان عاجز از انجام آن باشند
اهالی هر وقت آمنه را با قد رعنا و زیبایش می بینند می گویند:
چه نازنین دترکی کس بی کسان خداست شهناز و نایب را نا امید ناکورد