تبليغاتX
هرانک

آختی نبود  بتر  از   ناشناخت

تو بر یار   و  ندانی عشق باخت

مولوی بزرگ می گوید :

آفتی بدتر از  ناشناختن (نا آگاهی ) نیست  چراکه  تو ادعای نزدیکی و شناخت یار را داری درحالی که

 او نسبت به تو عشق  ارادت و محبت ندارد

چرا نشناختن آفت است  ؟ مگر کار آفت چیست ؟ دریک کلام پوساندن  از بین بردن  مستهلک کردن

و........ کار آفت است  میوه آفت گرفته را بنگرید  مثمر ثمر بودن را از میوه ستانده  تفاله ای می شود

که حتی حیوان  هم از خوردنش  خودداری می کند

از دیدگاه مولوی   شناخت و آگاهی  را بر دونوع کاذب و و  راستین  تقسیم بندی می شود

۱-(تو بر یار و ندانی عشق باخت ) نوعی شناخت کاذب است که آفت است

خیلی ها هستند اطراف شان  پر از کتاب  مجلات  اسلاید و فیلم و........ است  اما وقتی از آنها درباره یکی از همان کتابها  سوال می شود  اظهار بی اطلاعی می کنند  بر کتاب بودن  بر یار بودن  مبین دانایی نیست نزدیکی به اشیا ء  آدمهای  مشهور و.....  لزوما آگاهی و شناخت به بار نمی آورد  ارادت و محبت است اما کاذب  

۲-( تو بر یار و دانی  عشق  یافت  )نوعی شناخت واقعی و راستین  است

اما خیلی ها هستند که مجاورت شان به اشیاء شخصیتها  و کتابها از روی کنجکاوی  دانستن و کلنجار رفتن است به تمام زوایای کتاب  دوستان  شخصیتها آشنا هستند   ارادتی که دارند تملق نیست بل یک ارادت  خاضعانه علمی است  افلاطون است در برابر ارسطو  اما همین افلاطون با شگفتی گفته است (ارسطو را دوست دارم  اما حقیقت را بیشتر از او ) و این اعتراف از عمق آگاهی و وجدان بیدار  افلاطون برمی خیزد تا کتمان حقیقت نکند

برای  رسیدن به معرفت راستین در هر مقوله ای تلاش و کوشش مستمر می طلبد انسان امروز این

شانس را دارد که در فضای سایبر  از چندین منبع  اطلاعات را گرفته و با اشراف کامل آگاهی راستین

خودرا عمق و وسعت بخشد

انسان امروز با تمام امکانات علمی محیط زندگی اش  نمی تواند نا آگاهی  اش را  توجیه کند چراکه

 نشناختن آفت است  و این آفت در درجه اول خود اورا می پوساند و از گردونه  انسان آگاه معاصر

بیرون می افکند

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 و ساعت |

 

بوته های  خیار میان باغ که به گل  می نشست

ننه صاحبه  بساط آتش را کنار بوته های خیار برپا می کرد

پیراهن های نخی  و چند تکه هیزم را یکجا  جمع می کرد و  شعله کبریت را به جان آنها می انداخت

آتش که گل می کرد و شعله ور می شد آن را  خاموش می کرد تا حسابی  دود کند

توده های دود  بود که به  همراه نسیم  بهاری سرتاسر باغ را فرا می گرفت

باغهای هرانک به وقت گل خیار سراسر دود آلود می شود

یک روزاز ننه   پرسیدم :

چرا بوته  خیاران را دود  هامیدین (می دهین)

در جواب سوالم با اطمینان  گفت :

گل خیار به نگاه  عابران و رهگذران  و نامحرمان  حساسه

دود هامیدیم ( می دهیم ) تا نظر نخورند

گفتم  : ننه علم جدید گویه (می گوید ) که بوته های خیار برای بارورشدن نیاز به

دی اکسید کربن دارند

با تشر می گوید :

 نوه جان  واتور گب، نزن ( نوه ام  حرف چرت نزن )

علم جدید غلط بکرد با ادعاها یش

 جد در جد خیار بکاشتیم  دود هادایم (دادیم) تا نظر نخوره  

صحبت کردن  با ننه را  ادامه نمی دهم  به او حق می دهم او اینکار را یک سنت اجدادی می داند

مهم این است که او براساس قوانین علمی عمل می کند برداشت و ذهنیت او هرچه که باشد

خللی در نتیجه کار  وارد نمی کند

باد ی که جهت مخالف  می وزید  دود غلیظ را بر صورتم می کوبد  فرار را بر قرار ترجیح

می دهم و ننه صاحبه را با دنیای باور و دلبستگی اش تنها می گذارم

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه هفدهم بهمن 1388 و ساعت |

 

داستان زیر را که خواندم  آنقدر جذاب بود حیفم آمد که دوستان هرانکی ام نخوانند

شوهر من یک تمساح است. الان مدت‏هاست از او برای تزئین خانه استفاده می‏کنم. یعنی از وقتی چند تا میهمانی رفته‏ام و دیده‏ام که آدم‏ها‏، اتو‏ها‏ی زغالی را توی بوفه ظرف‏هایشان می‏گذارند، یا چراغ نفتی‏ها‏ی پنجاه سال پیش را توی اتاق پذیرایی کنار تلویزیون‏ها‏ی چهل اینچ آویزان می‏کنند یا صندوقچه‏ها‏ی مادربزرگشان را آورده‏اند وسط اتاق، رویش پوست پلنگ انداخته‎اند و یک دیزی سنگی هم رویش گذاشته اند، فکر کرده‏ام یک تمساح هم می‏تواند تزئین قشنگی باشد برای خانه.

تمساحم را گذاشته‏ام کنار یک چراغ پایه بلند بلژیکی، روی یک کاناپه سبز دراز که مخصوص خودش داده‏ام درست کنند. گاهی هم می‏گذارمش روی میز ناهارخوری.

این که چطور شد من زن یک تمساح شدم، قصه خیلی طولانی و پیچیده‏ای ندارد.همین جوری شد دیگر. خود به خود پیش آمد. به قول خاله خانباجی‏ها‏: پیشونی، کجا منو می‏شونی!

انگار جنگ بود. بمب روی سرمان می‏ریختند. عقلمان درست کار نمی‏کرد. همه بیخودی زن می‏گرفتند، یا شوهر می‏کردند. می‏ترسیدند بمب روی سرشان بیفتد و ناکام از دنیا بروند.

یکی از همان روز‏ها‏ همسایه‏مان که خانم محترمی‏ هم بود، درآمد و به من گفت امشب چند تا میهمان دارم. یکی هم هست که از خارج آمده و خیلی باشعور است. بعد هم گفت دلم می‏خواهد تو هم بیایی. این را جوری گفت که معلوم بود قصدی دارد. نمی‏دانم طفلک چرا خودش را موظف می‏دانست برایم شوهر پیدا کند. خیلی‏ها‏ هم همین تلاش را کرده بودند، ولی بی‏فایده بود. من زشت بودم. واقعا تا دلتان بخواهد، و تا دل هیچ دختری نخواهد، زشت بودم. بی‏دست و پا و خنگ هم بودم. خلاصه پدیده‏ای بودم توی دختر‏ها‏ی فامیل و محله.

ناچار بودم بروم و باز هم شانسم را امتحان کنم. باباجان و مامان جانم با ناامیدی نگاهم کردند و گفتند برو...

شب یک بلوز بافتنی آبی پوشیدم که پرنده‏ها‏ی سفید رویش بود. داشتند پر می‏کشیدند. مامان جانم برایم بافته بود. بعد توی آیینه مردد خودم را نگاه کردم. با آن دماغ گنده و قد کوتاه و ماه گرفتگی کنار گوشم هیچ امیدی به وسایل آرایشی هم نداشتم. بنابرین گفتم باداباد. همین است که هست دیگر. تنها امیدم به فضل و کمالاتم بود که خیلی هم به آن مباهات می‏کردم. فامیل‏ها‏ و دوست و آشنا‏ها‏ هم برای اینکه کراهت منظرم را پشت فضل و کمالاتم پنهان کنند، همه جا می‏نشستند و می‏گفتند: ماشاالله خیلی کتابخونه...

خلاصه آن شب با بلوز آبی، با پرنده‏ها‏ی سفید و دماغ گنده و ماه گرفتگی‏ام، کتاب نقد حکمت عامیانه سیمون دوبووار را زیر بغلم زدم و رفتم میهمانی. حالا از آن کتاب هیچ چیز یادم نیست. همان وقتش هم گمانم چیزی ازش نفهمیده بودم. ولی به هر حال کتاب نقاب خوبی بود برایم. مثل نقاب‏هایی که زنان کریه‏المنظر اقوام سومری آن ته‏ته‏ها‏ی تاریخ توی قلعه‏ها‏ی تو در تو، روی صورتشان می‏زدند.

وقتی وارد میهمانی شدم، قلبم تند می‏زد. به میهمان‏ها‏ نگاه نکردم. به جمع سلامی‏ دادم و گوشه‏ای نشستم. خانم میزبان مرا به میهمان‏ها معرفی کرد: دوست جوان من انسی جان، یک دختر واقعا با شعور. بعد هم میهمان‏ها را به من معرفی کرد. از هیجان و خجالت اسم هیچ کدام به خاطرم نماند. فقط منتظر بودم ببینم جفت محبوب من، همسر دلخواه من کیست. آدم‏ها‏ی زیادی آنجا بودند، ولی من اصلا نمی‏توانستم حدس بزنم کدامشان خود اوست.

ادامه داستان   اینجا

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 و ساعت |

سلینجر، با او موافق باشیم یا نباشیم، نویسنده بزرگی بود؛ نه تنها به خاطر داستان‌های برجسته و یا حتی نگاه ژرفش به زندگی، بلکه به خاطر نسبتش با نوشته‌هایش. جهان باید به خود مباهات کند که به رغم همه خشونت‌ها و آلودگی‌هایی که انسان امروز با بهانه و بی‌بهانه پدید می‌آورد، هنوز کسانی هستند که از این همه تباهی دچار تهوع شوند و به گوشه انزوا پناه ببرند. هولدن کالفیلد، سیمور گلس، ریموند فورد و فرنی تنها سایه‌هایی هستند از مردی که خود با سماجتی شصت ساله در سایه ایستاده بود تا از ورود به جهانی که در آن خشونت و کراهت، بدیهی و بلکه طبیعی و گاه ارزشمند نشان داده می‌شود، امتناع کند. خروج معنادار سلینجر از جهانی که خود بارها تاکید کرده بود جای خوبی برای زیستن نیست، او را در میانه خطی می‌نشاند که یک سوی آن سیمور گلس است و سوی دیگرش، برادر سیمور، زویی. سلینجر نه مانند سیمور با مرگی خودخواسته جهان آلوده را ترک کرد و نه می‌توانست همچون شخصیت آرمانی‌اش، زویی، فعالانه به زیستن در جهانی آکنده از زشتی وارد شود. او در میانه ایستاد، در شیبی تند و پرخطر. نه در جهان و نه بیرون از آن. جایی کوچک که نه بهشت بود و نه دوزخ. نه عقب نشینی تمام عیار سیمور وار و نه ورودی دشوار همچون زویی. به تعبیر دقیق خودش« در این جهان بود اما جزئی از آن نبود.»
چند ماه گذشته را به شکلی متمرکز به مطالعه و تحقیق درباره داستان‌های او گذرانده‌ام و تقریبا هر روز چیزی درباره‌اش خوانده‌ام. سلینجر شاید تنها هنرمند زنده‌ای بود که شیفته‌اش بودم. خوشبختانه پاره‌ای از داستان هایش را هنوز نخوانده‌ام و خواندن سلینجر برای من نوعی آیین است. خواندن هر داستان از او و بعد خواندن نوشته‌های دیگران درباره داستانی که از او خوانده‌ام، برای من لذت غریبی است که نمی‌خواهم به سرعت تمام شود. شیفته نگاه و زبان و دریافت‌هایش از زندگی هستم. سه بار درباره‌اش سخنرانی کرده‌ام، یک بزرگداشت برای او برگزار کرده‌ام، برنامه تلویزیونی برایش ساخته‌ام اما هنوز احساس می‌کنم هیچ چیز درباره‌اش نگفته‌ام. قرار است اوایل سال آینده ده جلسه درباره جهان داستانی او سخن بگویم تا شاید بتوانم دیگران را در بخشی از لذت‌های کشف جهان نویسنده‌ای استثنایی سهیم کنم. نویسنده‌ای که صادقانه می‌کوشید راهی برای تحمل جهان غیرقابل تحمل بیاید. راهی برای رهایی انسان رنجور. انسانی که نه به دلیل آن گناه ازلی که او را از بهشت راند یا آن‌گونه که روسو می‌پنداشت، به دلیل نهادهای اجتماعی، بلکه به خاطر ناتوانایی‌های ذاتی‌اش نمی‌تواند پاسدار معصومیت خود باشد. نوعی تباهی خودکار و غیرقابل کنترل که موریانه‌وار معصومیت انسان‌ها را، همه انسان‌های ذاتا کوچک را نابود می‌کند.
سلینجر از نویسندگان بسیار معدودی است که خودش از نوشته‌‌هایش بزرگ‌تر است. داستان‌های او تنها بخش کوچکی از جهان بزرگ‌تری را انعکاس می‌دهند که او در آن می‌زیست. جهانی که ما تنها می‌توانیم به کمک کلمات اندک او راهی به درون آن پیدا کنیم. با مرگ سلینجر، اکنون تماشای بخش‌های مهمی از این جهان برای همیشه از دسترس ما خارج شده است.
هفته گذشته ناگهان به این فکر کردم که کسی در کورنیشِ نیوهمپشایر زندگی می‌کند که هرلحظه ممکن است بمیرد اما هنوز زنده است و تا وقتی که زنده است این امکان وجود دارد که چیزی بنویسد. چیزی که گرچه جهان را تغییر نخواند داد اما شاید بتواند کسانی را که در اکناف این جهان تهوع‌آور پراکنده‌اند، التیام دهد.

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 و ساعت |
آیا یک وبلاگ (وب سایت )را می شود نقد و ارزیابی کرد ؟

از آنجاکه وب یک ابزار انتقال اطلاعات در عصر حاضر است زمانی که وبلاگی در حوزه اندیشه گی  فعالیت

می کند  قابل نقود و ارزیابی است نقد یک وبلاگ  در دو سطح مطرح است

۱-نقد گام به گام  وبلاگ (نقد جزئی وبلاگ )

نقد یک  پست خاص  بدون در نظر گرفتن  مطالب پستهای دیگر به اصطلاح کامنت گذاشتن

کامنتها  نقد رایج وبلاگهاست  یک نقد تدریجی همگام با وب نویس خواه موافق خواه ناموافق(مخالف)

اگر نقد را به معنای جدا کردن سره از ناسره   خوب از بد   تعبیر کنیم کامنتها بیشتر بر مبنای تایید مطالب

 می باشد ودر بسیاری موارد نقش دعوت از دیدن وبلاگ و احوال پرسی های خانوادگی را دارد

دربرابر هر دیدی  بازدیدی  ارتباط دو طرفه برآن حاکم است دیگر اینکه کامنتها  از کلی گویی و

ابهام گویی سرشارند به عنوان مثال وبلاگ شمارا دیدم زیبا بود    قالب زیبایی دارید   خوب می نویسید

در حالی که زیبایی و خوبی مراتب دارد و وجه مشخصه مصداقی یادم میاید در یکی از کامنتهای هرانک

بازدید کننده ای این جمله را نوشته بودند

یکی مونده به اخر مطلبتان بی نظیراست

آن روز وقتی به لینک دوستان و نظراتشانسرزدم دیدم برای همه دوستان  این جمله را کپی  پیست کرده

است که واقعا جای بسی تاسف دارد   کامنتها در اکثر موارد فاقد مبا نی علمی است

۲- نقد کلان مطالب وبلاگ

این نقد  به صورت ناقص  و جزیی دوران طفولیت خودرا می گذراند و بیشتر در حوزه  وبلاگهای تخصصی

مطرح است  وبلاگهایی که دریک زمینه خاص فعالیت می کنند و می نویسند  دراین  وبلاکها به علت

پیوستگی مطالب نقد کلان موضو عیت پیدا می کند مطالعه کامل وبلاگ و آشنایی با حوزه تخصصی

از لوازم ضروری این نقد می باشد

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 و ساعت |
 

من در درستی آنچه که اتفاق می افتد تردید ندارم

ودرلحظه های سرشار از غم و اندوه آن را حس می کنم

عاشق شدن و از دست دادن

بهتر از هرگز عاشق نشدن است

(آلفرد لورد تینستون)

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه یازدهم بهمن 1388 و ساعت |

اسامی  آبادیهای الموت

1-  الموت پایین (شرقی) 

دینه رود ، نَرمیلات ، آلانگان ، اِواتر ،پیچ بُن ،اَوانک ،گرمارود ، حسن آباد ، ویکان ،بالا روچ (روچ علیا )، وِرک

 ،کلان ، جیرنده ،ورک رود ،سیلیکان ،سراج کلایه ،نسا ، خوبان ،روچ سفلی ،روچ دره ، خوبکوه ،کافرکش

 ،هَرانک،  سفید در ،کُشکدشت ، یارفی ،زَوارک ، آتان رود ،  وِناش پایین ، وِناش بالا، ایلان ، چوثَر ، طاله

 ، کِلایه ، هَنیز ،آتان ، مَدان ،

2- الموت بالا (غربی )

کوچنان ، خُشکچال ، گازرخان ، توان ، اَندج ، دِک،کَندان سر ،مُلاکلایه ،صائین کلایه ،شریف آباد ،گَزا رود

 ،بوکان (لامان) ،شُترخان (مینودشت)، محمود آباد ، پارس آباد ،سرخ کوله ، دَهک ،آفتابدر ،تُرکان ،

 جولادک ،فیشان ،شهرک ،شورستان سفلی ، شورستان علیا ،باغ کلایه ، باغدشت ،یَرک ، جتان،

 بیدلی ،سلیمان آباد ، شیر کوه ، پارس آباد ، چاله ،اکبرآباد ،آزاد رود ،آقاگیر ،

 دینه  کوه ،آوِه، ،زواردشت،وَربُن،زرآباد ، معلم کلایه ، شمس کلایه ، عِنادِه ، اَسطلبر ، کوشک ، اُ وان ،

 آئین ، گرمارود  سفلی و علیا  ، دیکین ،میانخانی ، سرخه دزدک،مزرعه علیا ،مزرعه سفلی ،آزرت

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه دهم بهمن 1388 و ساعت |

دقیقا بیست و هفت روز پیش، اول ژانویه بود که داشتم یادداشت یک‌سال پیشم را درباره‌ی نود سالگی جناب سلینجر بازخوانی می‌کردم که دلم شور زد و ناخودآگاه با خودم گفتم که نکند سلینجر هم مثل همینگوی و شکسپیر و خیلی‌های دیگر درست همان ماهی از دنیا برود که در همان ماه به‌دنیا آمده. حالا مات و مبهوت مانده‌ام که چشم من شور بوده یا نه، سلینجر تصمیم گرفته که پس از نیم‌قرن جدایی به خانواده‌ی «گلس» بپیوندد. همیشه فکر می‌کردم که مرگ سلینجر اتفاق خیلی بزرگی باید باشد و آدم‌ها از خودشان واکنش‌های زیاد نشان می‌دهند. چند ساعت پیش که خبر را شنیدم، بهت‌زده به همکارانم که امشب در هتلی هستند که اقامت دارم، گفتم که سلینجر از دنیا رفت. یک کارگردان انگلیسی و فیلم‌بردار و صدابردار و یک همکار دیگر که وقتی مرگ سلینجر را بهشان خبر دادم، بهترین واکنش‌شان این بود: «آهان! جی. دی. سلینجر؟ آره خیلی بچه بودم خواندمش. جدی؟ مردش؟»

 برای ادامه مطلب اینجا  کلیک کنید

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه دهم بهمن 1388 و ساعت |

نگاهی به  مجموعه داستانی " نمی توانم به تو فکر نکنم سیما " نویسنده محمد حسینی

 مجموعه داستان " نمی دانم به تو فکر نکنم سیما " دارای هشت داستان کوتاه می باشد . که عبارتند از :

( نمی توانم به تو فکر نکنم سیما ،رنگ  تنها رنگ  ، جمعه عصرهای مبتذل ، شرح برآن نقاش ، برای بعد ، ترس از دگر دیسی ، باز به همین سادگی   و او بالا من یه آینه دارم )

داستان " نمی توانم به تو فکر نکنم سیما" علیرغم عنوانش که عشق را به ذهن متبادر می کند داستان سیاسی است   مهاجرت خواهر دانشجویی است که جلای وطن کرده  و نویسنده با نوشتن نامه ای که خبر مرگ مادرشان  را متذکر شده از سیما می خواهد با همه چیز وطن باید ساخت و ماند رفتن و پناهنده شدن مطرو د  است . داستان به لحاظ روایی خوب پرداخته شده و رد پایی از سبک نویسنده گلشیری در این داستان مشهود است

داستان " ترس از دگر دیسی " داستانی  چندلایه و راز گونه است  حکایت تاثیر نه ای است که گاهی آرامش و کلافه کنندگی را نصیب آدمها می کند این نه گفتن در داستان مخاطب را وا می دارد حدس و گمانهای خویش را در واکاوی نه ای که شنیده است بیان می کند .داستان " ترس از دگر دیسی " بیشتر  توصیف  حالات است  .

داستان " رنگ  تنها رنگ " شرح حال عادل نامی است که دست  فروش است روزی را انتظار می کشد خانمی سوار بر ماشین مدل بالا با عینکی سیاه برچشم از او چیزی خواهد خرید  اورا به عنوان فرزند تحت حمایت خویش قرار خواهد داد اما در اخر داستان راوی با عادلی روبه رو می شود که در حد بساط و دستفروشی خود قانع است نه به خانه های مجللی چشم دوخته و نه به ماشین مدل بالای راوی و با اکراه به او چیزی می فروشد . داستان" رنگ و تنها رنگ  "  درصدد آشتی تخیل با واقعیت است که بیشتر محال به نظر می رسد و دیگر اینکه سطح آرزوها ی آدمها فرق می کند

داستان " جمعه عصرهای مبتذل " داستان تلفنی است از یکی از وازرتخانه ها و دعوت از نویسنده برای همکاری  با آنها نویسنده  با باورهای فکری خویش  و توانائی انجام کار پیشنهاد شده در کلنجار است داستان شرح دودلی  آدمهاست که گاهی  بر سر دوراهی زندگی  نمی دانند د کدام  راه و مسیر را انتخاب کنند 

داستان " شرح برآن نقاش " داستانی  چند لایه است راز گونگی داستان از ویژه گی خوب آن است حکایت راوی است که در مقابل  تابلوئی ایستاده که با مرداب و تانک و گونی ها   و سنگر فکرو عاطفه اش در هوای جنگ پرسه می زند و به روزهای گذشته وهم نسلانش    می اندیشد 

داستان" برای بعد " شرح راوی داستان به همراه  دو  همسفرش برای دیداری شاعری است  که مطلوب و مقصود آنهاست . اینکه این دیدار با مجموع برداشت ها و تصورات آنها  سازگاری دارد در هاله ای از ابهام مواجه می شویم در اینجا به یاد جمله ای از نیچه می افتم " من خودم چیزی هستم و آثارم چیز دیگر " مهم اندیشه نیچه است نه جسم فیزیکی و رفتار اخلاقی و خانوادگی اش و... حال اگر بر شاعری ونویسنده ای برخورد کردیم همان چیزی نبود که از او انتظار داشتیم نباید گله مند بود حوزه آثار با حوزه زندگی دو مقوله متفاوت هست

داستان "باز به همین سادگی " داستان دلدادگی و تصاحب عشق است  چه کسی زودتر عاشق روجا شده است نادر  یا اسکندر چه کسی  اورا خوب و تمام عیار دوست داشته است نادر یا اسکندر روجا خودش بهتر از همه باید  از علاقه و ارادت و عشق آنها بایستی خبر داشته باشد اما در داستان با روجایی مواجه می شویم هیچ اطلاعی  از عشق و ارادت  دو رقیب ندارد

داستان " اون بالا من یه آینه دارم " حکایت مستاجری است که به دنبال خانه ای است و زنی از امکانات خانه و همسایه و مشخصات شان می گوید او به دلبستگی اش به آینه ای است که هر روز در خلوت خویش با آن خود را دیده و کاویده و آراسته  نویسنده می خواهد نشان بدهد آینه و زن نه تنها تناسب موضوعی دارند بلکه تناسب و ارتباط معنوی با هم دارند به قول دنوشر : زن بی آینه نمی تواند زندگی کند اما مرد البته

دریک نگاه کلی با ید بگویم با توجه به توقعاتی  که از نویسنده توانمند قزوینی تبار آقای محمد حسینی داریم  انتظار بیشتر و بهتری  از او داریم که بیشتر بر غنای داستانهایش می افزود

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت |
 

در شگفتم  من و تو  که  هستیم

وز  کدامین  خم کهنه    مستیم

ای بسا قیدها   که  بشکستیم

باز  از قید  وهمی     نرستیم

                                        بی خبر خنده  زن  بیهده نال

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه ششم بهمن 1388 و ساعت |