تبليغاتX
هرانک
شیخ الرئیس ابو علی سینا  سه روز با عارف نامی ابو سعید ابو الخیر

خلوتی و مجالستی داشتند  پس از پایان دیدار آن دو  از ابوعلی سینا پرسیده بودند

بوسعید را چگونه یافتی ؟!

ابوعلی سینا در جواب گفته بود :

هر چه که من می دانم     او  می بیند

پر فسور دنوشر   پنج  شبانه روز با مادام  اسپینا  مصاحبت و مجالست داشت

از دنوشر  فیلسوف آلمانی تبار پرسیدند :

مادام اسپینا را  چگونه  دیدی ؟!

دنوشر   گفته بود :

مادام اسپینا  انسانی است بسیار انسانی

اورا فاتح رفیع ترین  قله های انسانیت  دیدم

او بی ریا ترین   زیباترین انسانی است که دیدم

عارفه گمنام پاک سرشتی  که افتخار مغرب زمین است

من وقتی به مقایسه خودم با او می نشینم

آرزو دارم  روزی  در حالتهای شگرف  عرفانی او باشم

من همواره   خودرا شاگرد کوچک  او می دانم

چه درسهای  شگرفی از  ا و  یاد گرفته و می گیرم

او نمونه بی نظیر  یک زن روشنفکر متعهد وفادار زمانه ماست

انسانی به غایت  انسانی

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت |

آرامگاه چهار انبیا

 

از    تهران  که وارد شهر قزوین می شویم با میدان نسبتا  وسیع  و

بزرگی  مواجه می شویم  که با چشم انداز معماری و فضای سبزش

دیدگان  هر بیننده ای  را به سوی خویش  فرا می خواند

این میدان  مینودر  نام دارد

مینودر  یعنی  : در مینو  (در بهشت)

اسماعیلیان  زمان حسن  صباح  حدیثی  را به نقل از پیامبر اکرم (ص)

در کتبشان آورده اند که براساس آن :

( القزوین الباب  جنه )

قزوین در بهشت است

 و منظور از بهشت  همان باغهای شهریاران الموت  معروف  به بهشت حشاشین

است بهشتی که دو قرن  پشتوانه ایدئولوزیکی  فرقه باطنیه الموت بوده است

بهشتی که به مدت دو قرن برق شمشیر فدائیانش   پایه  های امپرا طوری سلجوقی  و عباسی  را متلاشی کرد

اما  میدان  مینودر  در تلقی  و باور  مردم  قزوین تفسیر دیگری نیز دارد

قزوین در بهشت  است

چراکه  آرامگاه   چهارانبیا ء(   پیامبر)  در قزوین   است

 سلام    سلوم      سهولی    و القیا 

چهار پیامبری که گفته می شود  مژده  تولد  حضرت  مسیح  را از اورشلیم

به  سوی  مشرق   زمین  آورده اند

چهار  پیامبری که قرنها  در قزوین  به خواب  ابدی    رفته اند  وجود این مردان

خدا  ست  که قزوین را دری برای بهشت نموده است

وب نویس  در اینجا می نویسد :

مینودر امروزه  میدانی است منتهی   به چهار انبیا   و منطقه  کوهستانی  و زیبای  الموت

بدون شک مینودر هم  در بهشت  زمینی است   (الموت)

 وهم در بهشت  اخروی است (چها ر انبیا ء)

وهم  نام  کتاب مینودراست

کتابی  به   نویسندگی   سید محمدعلی  گلریز 

  درباره تاریخ و جغرافیای  قزوین با جامعیت تمام  و کمال  

مینودر

انتخاب این نام  بیخود نیست  ریشه در فرهنگ و باور مردم این خطه دارد

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت |
 

 

28 فروردین  برای من تداعی  روز شگفتی است

 روز تولد  دخترم نگین  که پا به سن چهار سالگی می گذارد

این  روزها  در تدارک  جشن تولدش  هستیم

جشن تولد  جشن  طبقه  خاص نیست

جشن تولد   جشن  همگانی است

جشن تولد  جشن  تولد انسان است

انسان  از هر  تبار  و نژادی

سیاه  سفید   زرد   سرخ   و....

جشن  تولد فقط برای کودک نیست

بزرگترها  هم  جشن تولد بگیرند

چه اشکالی دارد  در جمع صمیمی خانوادگیمان

به تعداد اعضای  خانواده  جشن تولد بگیریم

هم  بهانه ای است برای دیدن  خویشاوندان

هم  فرصتی است  برای یادآوری  و تفکراین سوال 

ای انسان با این عمر شتابان  چه کرده ای  چه می کنی ؟

دخترم !

شمع  عددی  چهار را که بیان گر سن توست  روشن کن

تا  روشنگر  راهت  باشد

شمع بدست   و راهنما خواه  همواره در طول عمرت حرکت کن

تنها توقع من از تو

تنها  خواسته من از تو

این است که

در آینده ای نه چندان دور

زن مومنه تبار  روشنفکر  زمانه ات باشی

انسانی که خدا  جهان  انسان و زندگی را خوب می فهمد

باعشق به  آنها زندگی می کند

نگین جون تولدت مبارک

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت |
انسان در مسیر عمر خود مگر چند بار می تواند

به دوستانی بر  بخورد که از میان آنها همزبانی بیابد

همزبانی که همدل باشد

همزبانی  که همراز باشد

همزبانی که  همراه  باشد

مگر  دوستی   از آن مایه که به رفاقت بینجامد

چند بار  می تواند  رخ بدهد  و درچند  مقطع عمر

زمان     تاراج  زمان

مگر  مجال  تداوم  رفاقت را می دهد

به  همین  بی تفاوتی  زمان  می بردشان

تنها  تنها     تنها  می مانیم   تنها می مانیم

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت |
گندم زار

این روزها  باران بهاری  از باریدن دریغ می کند

همه کشاورزان نگران کمی  بارانند

انتظار بارش باران

  انتظاری است برتک تک  خانواده های کشاورزان الموتی سایه افکنده است

من با این انتظار آشناهستم و زندگی کرده ام

چه  اضطرابی دارد این  انتظار ؟!

آن سالها  که پدر زنده بود

گندم  بهاره را به امید باران بهاری می کاشت

یادم می آید  سال ۱۳۶۳ بود بهار آن سال مثل امسال کم باران بود

پدر  بر دامنه  دشت  نودر  گندم  کاشته بود

اما  دریغ از باریدن یک  قطره باران

یک روز  دل  پدر   بی تاب  شد

ازنگاه به آسمان   خسته شده بود

کتاب  قر آن را برداشت  و آن را در آب  خروشان  شاهرود  شست

و بلند  همنوا با زمزمه شاهرود  می خواند :

دو من  گندم  داشتم        بردم  زمین  کاشتم

 خدا  بده  باران               بهر     گنهکاران 

سپس  جلد  قرآن کریم را  در مقابل  آفتاب  پهن کرد تا خشک  شود

وقتی رگه  های بخار  روی جلد کتاب قرآن  بلند شد

پدر شادمانه  گفت :می بینی  رگه های  بخار روی  قرآن را

بدون شک درد دل من کشاورز را به خداوند خواهند رساند

سه روز بعد آن روز ، باران  بهاری بود که  مهمان کوه و برزن الموت شده بود

دو ماه  بعدا آن باران بهاری، چهره خندان  پدر بود  با گندم زار پر خوشه اش

حال با خود می اندیشم

در این روزهای بی بارانی  کسی هست  قرآن را در آب شاهرود بشوید

نسل جدید  اینهارا خرافه می پندارد و به دیده شک می نگرد

باران بهاری  ببار  که صحرا تشنه است

دهان گشاده عطشناکش را نمی بینی

ببار باران   ببار باران    .......

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت |
در خشان ترین آنات من بود

بی هیچ کم و کاستی  مرا در خود باز می تابانید

و خودرا  در من

من او بودم   و او من 

نه او حقیقت   محض و تمام  بود

ناب بود   ناب  ناب

خود همان بود  که عمری

 بی که بدانم

به جستجویش  پیموده  بودم

هنگامی که  با  او مواجه شدم

هنگامی که اورا یافتم

نه او مرا در انبوه چهره ها شناخت

در اولین روز آشنایی و خویشاوندی  

در دلم  گفتم :

تورا   خدا فرستاده است  برای من

پاداش  رنج  های انسانی من

پاداش رنج  های   شریف من

پاداش   رنج  های  عاشقانه ام

حال که او رخت بر بسته است

چه تنها  می یابم  خودرا

تنهایی ای حصار بلند پر از سکوتم  

 تورا همواره دوست دارم

تو پناه گاه امن منی

مرا  در اغوش  بگیر

که سخت به تو محتاجم

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت |
کلئو پاترا

شکسپیر گرچه  در کتابهای خود  از زیبایی منحصربفرد  کلئوپاترا زیباترین

ملکه مصر بارها  یاد کرده است

ملکه ای که  گذشت  زمان  در زیبایی  اش  بی تاثیر بوده  و هر روز زیباتر از

روز  قبل به نظر  می رسید

ملکه ای که دل مارک آنتونی  امپراطور بزرگ  روم را  برده  بود و داستانها

حکایات   افسانه ها  از معاشقه آن دو در ادبیات مغرب زمین برسرزبانها ست

اما  کشف اخیر  سکه شناسان  خط بطلان بر تمامی افسانه های پیرامون او

کشیده است 

 سکه ها  تصویر کلئو پاترا   را زنی با چانه برآمده لبی نازک  و بینی نوک  تیز 

نشان می دهد که چندان زیبا  به نظر نمی رسد

  بادیدن این  تصاویر  آدم در فکر  فرو می رود و به تردید می افتد

بین آن همه  افسانه  و تصویر   واقعی کلئو پاترا  فرسنگها فاصله است

پر فسور دنوشر  در اینجا می نویسد :

بگذار کلئو پاترا  را در قالب  افسانه ها   جستجو کنیم

اورا با زیبایی های خیال پرورش   دوست داشته باشیم

و واقعیت  تصا ویر  حک شده روی سکه ها را به دیده شک بنگریم 

   

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت |
همیشه ثبات  استحکام  سرسختی  و مقاومت  خوب نیست

همیشه    نرمی   انعطاف پذیری  لطافت  وملایم بودن بدنیست

به یاد  داشته باشید   ثبات و نرمی  نسبی است

هرکدام  به جای خویش  نیکوست

سنگ  سرسختی  مقاومت   و استحکامش همواره ستودنی است

اما  چقدر  این سنگ  در بدنه ادبیات  بشریت  احساس   شور  و شوق

غزل  آفریده است

چقدر   در کو ه پیمایی های خویش  سنگهای بین راه  نظر و احساس  شمارا به

خود  جلب  کرده است  اکثر اوقات از  کنار  سنگهای بزرگ و کوچک بی تفاوت رد شده ایم

ویا برای استراحت  بر رویش  نشسته ایم

اما گل   با تمامی نرمی   لطافت  و بی ثباتی و عمر کوتاهش چقدر  نظرها و احساس ها

و نگاههای مردان و زنان   را به سوی خویش  فرا خوانده است

چقدر  ادبیات  بشریت  مملو است از احساس های شاعرانه  بی نظیر  درباره گل

حال خود قضاوت کن  از کدام  دسته ای  گروهی

گل  یا سنگ

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت |

این تصویر اوسا هوشنگ معمار آبادی هرانک است
مرد زحمت کشی که حدود سه دهه است برای آبادیهای
دره الموت خانه می سازد او با مهارت تمام و طبق برنامه ریزی
خودش همزمان در ده ابادی مشغول خانه ساختن است
مردی که همه دوستش دارند
او در دید و بازدید عید امسال می گفت تا الان 250 خانه ساخته ام
وقتی خانه های ساخته شده ام را می بینم احساس خوشی دارم که
برام لذت بخش است
اوسا هوشنگ از بچه هایش گله دارد که حداقل یک نفر حرفه اورا
یاد می گرفت و بجای کار در کار خانجات قزوین معمار پس از او می شدند
اوسا هوشنگ در انجام کار خیر پیشتاز است شبانه روز می کوشد
او وابسته به نسلی است که خستگی نمی شناسد

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت |

هر نسلی  ترانه ای برای سرزمین خویش دارد

ترانه هایی که از عمق احساس و عاطفه آن  نسل  بر می خیزد

 و بر حافظه ادبیات آن سرزمین برای همیشه به یادگار می ماند

ترانه های  جان افزا و روح بخش

ترانه های  زیبا عمیق و  دلربا

الموت  زادگاه من  برای خود  ترانه ای دارد که ورد زبان همه الموتی تباران است

نسل پیشین  الموت  در پیچ و خم  گردنه های متعدد کوههای سیالان  ، سلمبار ، رشوند کوه ، دوآب

و شلیدر  همواره در خلوت  و جلوت  ترانه خویش را زمزمه کرده اند

هنوزکه هنوزه وقتی  مردان و زنان  الموتی  ترانه را با آواز بلند  می خوانند

چنان سرشار از هیجان و شور و شوق  می شوند  که دیدنی است

عید امسال که به هرانک رفته بودم

از مادرم  مهلقا  خواستم  ترانه سلمبار  را برایم بخواند

شاسی ضبط را فشار دادم  و او با صدای بلند  روی پیش بام خانه کاه گلی مان  خواند

سلمبار ی   رجه  زنگی  صدایه

(گردنه کوه سلمبار صدای زنگ کاروان می آید )  

بشین  بینیم   کدوم  بنده  خودایه

(برویم و ببینیم کدام  بنده  خداست )

اگر یار منه  ، کارش  نداریم

اگر بیگانه ی ،باباش درآریم

سلمباری رجه  زنگی  صدایه

بشیم  بینیم  کدوم  بنده  خودایه

اگر سبز قبا  بو ، کارش نداریم

(اگر قبای سبز پوشیده  باهاش کار نداریم )

اگر سرخ قبا  بو ،باباش در آریم

(اگر قبای سرخ  پوشیده   به حسابش می رسیم )

 

این ترانه  را اکثر الموتی  ها از برند  حکایت  رفت و آمد الموتی ها  در گردنه کوه سلمبار

مشرف به کوههای دو هزار و سه هزار   می باشد نسلی که  خالصانه و عاشقانه  ترانه می خوانند

و زندگی  می کنند هرگز  خشونت کوهستان نتوانسته است  روح آنها را از ترانه  جدا و بیگانه کند

کوه را و زندگی با کوه راو ترانه سرودن را  همواره  باهم خواسته اند

مادر ترانه را تمام کرده است

اما نگاهش  کوههای  اطراف  هرانک را نشانه گرفته است

بدون شک  او خاطراتش را مرور می کند

سلمباری  رجه  زنگی صدایه

بشیم  بینیم   کدوم  بنده  خودایه

اگر  یار منه    کارش نداریم

اگر بیگا نه ی  باباش در آریم

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت |
دریا

هیچ چیز  در پویندگی  و جنبش  به پای دریا نمی رسد

دریا  این مخزن زمردین  منبع حیات  و نشاط است

دریا  در بطنش  همواره  زندگی  جاری است

دریا   روح  دریا   با سکون  و انجماد  سر ناساز گاری دارد

دریا  همواره  روان   متحرک   پر تپش   و موج آسا ست

در دامن پر  راز و رمز  دریا  و اقیانوس های بیکران  میلیونها  جاندار کوچک و بزرگ  می زیند  

دریا  ؟!

چقدر  از دریا  خوشم  می آید !

بیخود نیست  که در عرفان مشرق  زمین  این همه به دریا پرداخته شده است

مولوی   این  شاخصه  عرفان ما  چقدر خوب به دریا نگریسته است

آب دریا  مرده را بر سر نهد               وربود زنده  زدریا  کی رهد

چو بمردی  بمیری تو ز اوصاف بشر       بحر اسرارت   نهد بر فرق  سر

روح دریا  با مردگی  ناسازگار است 

دریا  زندگی است  دریا پویندگی است 

دریا جنبش است  حرکت است  نبض است

دریا

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت |

آقا خوان مرد مقبول خانواده و چندين روستا، مرد تحصيل كرده و فهميده و دانا و تواناي مارون – پاره اي از بهشت – به درخواست سهراب پسرش به خواستگاري مريم دختر مدولي مي رود. ولي در زير پرتو نگاه گرم مريم دل و دين از كف مي دهد و حاضر نيست او را براي پسرش خواستگاري كند. او در ذهنش آرزوي نبودن سهراب را مي كند اما ناچار به تقدير تن مي دهد و خود را براي هميشه از زندگي و سرنوشت سهراب و خانواده اش كنار مي كشد.
نويسنده در سراسر داستان قصد دارد آقا خوان را با  رستم مقايسه كند و سهراب او را با سهراب رستم.
علاقه مفرط نويسنده به حكيم توس و شاهنامه اش – كه از دغدغه هاي اصلي نگارنده اين سطور نيز هست – در جاي جاي اين داستان به چشم مي خورد. نويسنده اي كه پيش از اين كتاب گزند باد را كه تحقيقي بسيار پر ارج و بهاست به جامعه اهدا نموده است.
هنگام مطالعه داستان اين طور به نظر آمد كه نويسنده  كشته شدن سهراب به دست رستم را ضعف بزرگي براي فردوسي كبير و رستم مي داند از اين روي خواسته با پردازش اين داستان ِِ رستم و سهراب ديگري بيافريند كه در آن دست رستم به خون سهراب آغشته نشود و سهراب، سهراب عاشق به مراد دل خود برسد و آقا خوان عاشق كه عشقش را از همگان پنهان مي دارد به درجه والاي شهادت به مصداق آن حديث برسد كه اگر كسي عاشق باشد و عشقش را از همگان پنهان دارد چون بميرد شهيد از دنيا رفته است.
اما آقا خوان به طور كامل رستم نيست و سهراب نيز همين طور. اين‌ها دو تن مردم عادي‌اند كه چون مردمان عاشق مي شوند و نبودشان هيچ خللي در روند زندگي مردم و ملت‌اشان ايجاد نمي كند. چه بر شاهنامه خوانان پوشيده نيست كه نبود رستم يعني پايان دليري و دلاوري مردم ايران زمين و پايان شاهنامه كبير و پايان همه آن چيزي كه فرهنگ و مليت و برتري و رجحان ايران به شمار مي آيد. وقتي رستم از شاهنامه مي رود گويي همه دلاوري‌ها و پشت و پناه ملت از ميان رفته است. اگر چه پس از رستم زندگي در ايران جريان مي يابد. اما از آن نوع زندگي كه شاهان داراي فره ايزدي جايگاه خود را به پرستار زاده (غلام زاده) مي دهند و ايران و ايرانيان يكباره از اوج عزت به حضيض ذلت در مي غلتند.
داستان داراي درونمايه و تمي قوي است. شايد در كمتر داستاني ديده شده كه پدر چشم بر عشق پسر دوزد و بخواهد كه او نباشد. اما در نهايت داستان مي بينيم كه در جدال دائمي عقل و عشق – كه جاي در جاي در ادب پارسي و عرفان ايراني رخ مي نمايد – برنده اصلي عقل است و با غلبه عقل، نوعي مدرن گرايي و رستاخيز ( يا همان رنسانس) رخ مي نمايد و نويسنده از روي تلويح بيان مي دارد كه اگر در داستان رستم و سهراب نيز غلبه با عقل و منطق عقلاني رستم بود و با وجود آيات و نشانه هاي گوناگون وي پي مي برد كه آن كه بر سينه اش نشسته تا پهلويش بدرد  و چندين بار از او نامش را پرسيده و رستم كتمان كرده  همان فرزند او است. شايد دوران رنسانس و عصر طلايي زيستن‌مان در ايران، هم اكنون به گونه اي ديگر رقم مي خورد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت |
یک روز زمستانی  شاه شجاع  با ندیمان در قصر زرد شیراز گردهم آمده بودند

پهلوان  اسد خراسانی در قصر زرد یخ را شکست  و وضو ساخت

شاه شجاع که شاهد این طرز وضو ساختن  بود به او اعتقاد یافت

قطعه شعر ذیل  اشاره به این  موضوع است

از کریمی که هست  شاه شجاع               مهر این مرد  در دلش رسته است

زانکه   در ماه دی   ز بهر   وضو                یخ  شکسته و دست رو شسته است

پهلوان اسد خراسانی  با نمایش   زهد و نماز  خویش  و حکایت  وضو ساختنش

که در زبان طنز  رندان   به (گربه شویی )  و (گربه رویی )  تعبیر   می شد  در آن

سالها    حکومت  کرمان را  از شاه شجاع  گرفت  و بعد ها هم به دعوی استقلال پرداخت

و از دشمنان  جدی  او  گردید

در آن زمان  رندان شهر  شاه شجاع را به سبب آنکه از زهد ورزی پهلوان اسد گول خورده بود

اورا  دست  می انداختند  و به زبان طنز  (گربه زاهد )  وارد  ادبیات  شد

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت |
گل

اولین پست سال۱۳۸۷ را به گل اختصاص دادم

گل پیک شتابان خداوندی است

گل هدیه خوب خداوندی است

بوی  ماورا  ملکوت  ازش  ساطع می شود

چقدر در گل   حرفها  راز ها   عطرها  نهفته است

پرچمک  گل  یک علامت  سوال جدی است در برابر هرکس

که گل  راز است   رمز است  

  اشاره است   نشانه است

گل ردپایی است   از آن عالم پاک  خداوندی که چین شکننده هیچ خیالی اندیشه ای  فکری   بران  نیفتاده است

گل را  فصل  گل  را  دریابید  که عمر گل کوتا ه است

گل ها وشکوفه هارا  دریابید

دوستان گل خواه  گل  طلب باشید

که گل  چند روزی مهمان دیدگان شماست

گل

 

 گل

 گل

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت |

چشم انداز سیادشت الموت که امروزه رجایی دشت نام گرفته است

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

دامنه های دشت نودر روستای هرانک

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |