وخاک آن روز تورا ندا خواهد داد
که ای انسان !
چرا بیدار باش سحرگاهی را پاسخ نگفتی؟
اینک غروب
اینک خواب
و اینک خاک .
زنده یاد نادر ابراهیمی - کتاب تضادهای درونی ص۲۵
وخاک آن روز تورا ندا خواهد داد
که ای انسان !
چرا بیدار باش سحرگاهی را پاسخ نگفتی؟
اینک غروب
اینک خواب
و اینک خاک .
زنده یاد نادر ابراهیمی - کتاب تضادهای درونی ص۲۵
ترانه همواره زمزمه زنان و مردان کشاورز حاشیه شاهرود است
ترانه هایی زیبا و عمیق که با کار و تلاش توام است
ترانه هایی که در حصار خنک سایه سار بید مجنون برنمی خیزد
بلکه در گرماگرم کارو تلاش و زیر گرمای خورشید بر زبان ها جاری می شود
ترانه هایی که ریشه در عشق و باورهای پاک دارد
عشق به کوه
عشق به رود
عشق به زندگی
عشق به باغ و مزرعه و درخت و....
ترانه عزیز و نگار و روایت دلدادگی این دو ورد زبان مردان و زنان الموت است
ازکنار باغ مش گنجعلی رد می شوم
آرام در حصار باغ سیبش زمزمه می کند
صدا یش را به خوبی می شنوم روی برگه یادداشت همراه او می نویسم
بی آنکه بداند پشت پرچین های باغش نویسنده ای ترانه اش را برای مخاطب
وبش می نویسد
نگار نازنینم چادر شبرنگی داره دو پایان بر سر یک سنگی داره
نمی دانم بگویم یا نگویم زره پوشیده میل جنگ داره
این دو بیتی اشاره دارد به اینکه چندتن از زنان الموت را به همراه نگار دریک
ردیف چادر سیاه پوشاندند
و از عزیز( عاشق نگار) و کل احمد (رقیب عزیزدر عشق ورزی) خواستند
نشانی نگار را بگویند و هرکه درست می گفت او عاشق واقعی نگار بود
عزیز با این دو بیتی درست پیش بینی کرد و بر کل احمد رقیب پیروز شد
کتاب شعری را دوستم اقای حامد کنی
تقدیمم کرد بنام (پرنده بودن ) اثری از
شاعر علی عباس نژاد حاوی غزل و چهارپاره ورباعی
نام کتاب منبعث از شعری است به نام (پرنده بودن )
بهتر دیدم دوستان ادب دوستم این مشت نمونه خروار را بخوانند
و انگیزه ای برای خرید و تهیه کتاب شعر این شاعر شود
پرنده بودن و باران پرنده بودن وباد
پرنده بودن و تقدیر هرچه باداباد
سکوت در خور این لحظه های روشن نیست
بخوان بلند براین قله های بی فرهاد
اگرچه با عطش سوختن زمین گیرم
مرابه باد غزل های خویش خواهی داد
تو با سرودن از آغوش صبح می بری ام
به رقص دسته گنجشک در مزارع
ومن دوباره همان دوره گرد خواهم خواند
سکوت ...زخمه...غزل...خط فاصله فریاد ...![]()
وب هرانك در راستاي معرفي پتانسيل قوي ادبي
ايران زمين قصد دارد قصار گفته هاي نويسندگان مطرح كشور
را در حد بضاعت خويش درج نمايد لذا در اين ميان به لحاظ مطالعات
همه جانبه اي كه روي آثار زنده ياد نادر ابراهيمي داشتم دربازه زماني
پنج ماهه تا پايان سال سعي خواهم كرد جملات قصار اين نويسنده
در لابلاي مطالب موضوعي ادبي و عرفاني هرانك دوبار درهفته لحاظ گردد
نويسنده نادر ابراهيمي در لابلاي آثارش تك گويي و جملاتي دارد كه
بيانگر ديدگاه و عقايدش مي باشد كه من نويسنده نوپارا به حيرت و
شگفتي مي دارد
--------------------------------------------------------------------
ما قصه نويسان شايد كه تاريخ نويس نباشيم
اما شك نيست
براي نوشتن حق --به هر قيمت -- آمده ييم
نادر ابراهيمي برگرفته از رمان (برجاده هاي آبي سرخ)صفحه۳۱انتشارات روزبهان
---------------------------------------------------------------------
يك قصه نويس اگر به ايده آليسم معتقد باشد حتما تاريخ منطبق بر حق و حقيقت
را خواهد نوشت زنده ياد نادر ابراهيمي از اين دسته نويسندگان است
یک شب پاییزی
خانه کدخدا عزت مملو از مهمان بود
چند روزی می شد کدخدا عزت از شهر قزوین برگشته بود
هرشب چندنفری به خانه کدخدا می آمدند تا حال و احوالش را بپرسند
همسر ش مش نازبر تا می توانست با سنجدو انگور فندق و گردو از مهمانان پذیرایی می کرد
اما از دست مهمانان هرشب کدخدا کلافه شده بود
یک شب که مهمانان رفتند
کدخدا سری به طویله حیوانات زد
مش نازبر از فرصت استفاده نموده در طویله را از پشت قفل نمود و گفت :
عزت امشو(امشب) طویله می مانی تا صبح
شهر بشی ین یه مکافات شهر بیا می ین یه مکافات دیگر
(رفتن به شهر یه مکافات داره امدن از شهر هم مکافات دیگر)
این چه بساطی یه هر شو هر شو(هرشب) مهمان
مونوم ادوموم منی فکر هاکون
(من هم آدمم فکر من را هم بکن)
فردای آن روز کدخدا شرح حالش را به یکی از مهمانان گفته بود
خبر توی آبادی پیچیده و همه باخبر شده بودند
دیگر کسی کدخدا عزت نرفت که نرفت
کدخدا عزت گله کرده بود مون که بد نییم(نیستم) حساب نازبر را با مون (من)یکی نوکونیین(نکنید)
نازبر اواخر عمری گفته بود ندانوم(نمی دانم) جماعت آبادی چی بدی ازمون بدی ین (دیدن)
که منی خبر و احوال نیرن(نمی گیرند)
چشام کور آبو(کور شد) اینقدر به در نگاه بکورد(کرد)
ننه جانی مرحوم گفته بود :
مهمان(دوست) تا وقتی در خانه ای را می زنه(می کوبه) که به غرورش آسیب نرسه
جماعت آبادی کدخدارا دوست داشتون که خبر و احوالش می تن (می گرفتند)
وقتی که کدخدارا طویله انگتی(انداختی) انگار مردم آبادی را طویله انگتی
تو بایداز مردم آبادی عذرخواهی بکونی(کنی) تا تی(تو) دری خانه بزنن(بکوبند)
کم محلی اهالی ریشه در رنجوری شان داره نازبر جان ![]()
درهمان روزهایی که دومین مجموعه داستانی نویسنده علی قانع به بازار نشر آمد .بنده نیز با ذوق و شوق این کتاب را خریدم ودر ازدحام همه نقدها و بررسی ها ،یادداشتی براین مجموعه داستانی نوشتم و خواستم در وبلاگم "هرانک" پست نمایم که تا امروز مجال نداد . آنچه که واضح و عیان است نویسنده قانع بعداز اولین مجموعه داستانی اش (وسوسه های اردیبهشت) اثری قابل توجه آفریده است .اثری که شاخصه آن ، روایت زندگی آدمهای دور از دسترس نیست بلکه آدمهایی که در پیرامونمان وجود دارندو با ما و درکنار ما زندگی می کنند و این هنر خوب نویسنده است با نهایت دقت و تیز بینی و شمه ادیبانه اش آنهارا دیده و به نگارش درآورده است. نوشتن از رئالیسم همواره ستودنی است بقول پرفسور دنوشر "نویسنده ای را می توان نویسنده زمانه خطاب نمود که با نهایت جسارت از رئالیسمی که می بیند و تجربه می کند ، بنویسد "و نویسنده قانع داستانهایش روایت زندگی آدمهای دور از ما و غریبه با ما نیست همه پدیده ها ، اتفاقات ، شادیها ، اضطرابها غمها و... موجود در داستانها واقعی و باور کردنی است
ادامه مطلب را بخوانید
که از راه دور شبیه آدم بنظر می رسند
ورسی ها به تبع آن دو کوه را دوبرار کان خطابش می کنند
می گویند دوبرارکان دوبرادری بودند
که به امام زاده اسحاق --امام زاده ورس -توهین کرده اند
و تبدیل به سنگ شده اند
به همین خاطر احترام و ارادت مردم آبادی ورس نسبت به امام زاده
بیش از حد فزون است
اینکه این حکایت درست یا نادرست باشد اصلا مهم نیست
مهم تاثیری است که کوه دوبرار کان در طی قرنها بر اعتقادات
و ارادات مردم این دیار گذشته است ![]()
فضیل عیاض زندگی پر فراز و نشیبی داشته است
او قبل از آنکه عارف نامی جهان اسلام بشود
راهزن بوده و نامش لرزه بر اندام کاروانیان می انداخت
فضیل عیاض غلامان و امربران زیادی داشت
که از آن میان یکی از غلامان را بیشتر از همه دوست داشت
روزی یکی از دوستان فضیل عیاض پرسیده بود :
چرا این غلامت را بیشتراز دیگران عزیز می شماری
فضیل بلافاصله یکی از غلامان را صدا زده بود
غلام به کاروانی که درحال گذر است نزدیک شو و برایم اطلاعات بیاور
غلام سوار بر اسب به تیر و شتاب دور شد
ساعاتی بعد فضیل از غلام پرسید :
کاروان از کجا به کجا می رود
- از بخارا به مقصد هند
چندنفر از کاروانیان مردان مسلح اند
- به نظرم سه تا
چند نفر از کاروانیان شتر دارند
- نمی دانم
فضیل علیه غلام مامورشده تند می شود
اطلاعاتت ناقص است و به هیچ درد نمی خورد
دراین لحظه غلام دوست داشتنی اش را صدا می زند
- به کاروانی که ساعاتی پیش از اینجا عبور کرده نزدیک شو و اطلاعات بیاور
غلام محبوب فضیل سوار بر اسب کرند می شود و می رود
ساعتی بعدآن غلام گزارش داد
سرورم کاروانی است از بخارا به مقصد هند می رود که دارای 40شتر و 15 اسب
58نفرمرد و 32زن و 16 کودک می باشد و 20مرد سوار مسلح آن را همراهی می کنند
کاروان حامل زعفران و خشکبار به هند می برد
فضیل شادمانه دو دستش را برهم زد و گفت
کافی است غلام آفرین
بعد روکرد و به دوستش که از علاقه اش نسبت به آن غلام سوال کرده بود گفت :
دوستم من این غلام را بخاطر حس مسئولیت پذیری اش دوست دارم
او با اطلاعاتی که از کاروانیان کسب کرده تصمیم گیری من را نسبت به دستبرد زن تسهیل نمود
اگر با اطلاعات غلام قبلی دست به سرقت می زدم بدون شک شکست می خوردم
پرفسور دنوشر دراینجا می نویسد :
دوستی و محبوبیت ریشه در دلایل متقن و استوار دارد
دوستی های ناب از معرفت راستین سرچشمه می گیرد
فرارسیدن عید فطر را به همه دوستان عزیزم تبریک می گویم

مش تیمور تنها گاوش مریض حال بود
یک روز تمام علوفه وآب نخورده بود
ننه اش ، مش طاووس گفته بود :
ورزایی(گاو) وضع خرابه ؟!
چرا ،نبری !
صحرا نبری بدحال می شو
فردای آن روز تیمور گاورا راهی صحرا کرده بود
گاو مش تیمور لرزیده و مرده بود
مش طاووس شاکی گفته بود :
نگوتوم ورزا را نبر صحرا می میره ؟!
تیمور با مزاح گفته بود :
چشم ننه قول هادی یم ورزا را از فردا صحرا نبرم
غروب هنگام که لاشه گاورا از طویله بیرون کشیده بود
زیر لب غریده بود :
لامصب امشو گرگای ورس عروسیه
(لامصب امشب عروسی گرگهای آبادی ورسه)
تی لاشه خورن مونو و ننه را دعاکنن
(تورا می خورند گرگها و من و ننه را دعاکنند)![]()

"گویی خدا این کوه عظیم (سیالان) را آفریده است تا هر روز صبح سپیده دمان ، هر الموتی تبار از پنجره چوبی خانه کاه گلی اش نگاهی به آن ستیغ بیاندازد تا باهر نگاهش درس صعود کردن ، به اوج رسیدن را در ضمیر پاک خویش ثبت نماید ." علی رشوند
کتاب سیالان نوشته ی هم گهوار ه ای ام علی (ضیاء) رشوند پس از مدتهای طولانی انتظار ، چاپ گردید و اکنون در دسترس علاقه مندان می باشد . کتاب در 94 صفحه و مشتمل بر 13 فصل توسط انتشارات روزبهان منتشر گردیده است و به قیمت 1500 تومان
پیش از نقد کتاب خاطره ای را نقل می کنم که چندان بی مناسبت با مقاله حاضر نیست چند سال پیش که در شهر کورتلند ، شهری دانشگاهی در شمال ایالت نیویورک ،اقامت داشتم نماز جمعه را به اتفاق چندین نفر دیگر ، که یکی از آنها برادر مرصاد اهل بوسنی بود ،در مسجدی که دانشگاه کورتلند در اختیار ما گذارده بود و عبارت ازیک اطاق بزرگ و سرویس بهداشتی اختصاصی بود ،برگزار می کردیم .یهودیها روزهای شنبه و مسیحیان روزهای یکشنبه از قسمتهای دیگر ساختمان برای عبادت استفاده می کردند .عادتا قبل و بعداز نماز ، نمازگزاران باهم از هردری گفتگو می کردیم و چون همگی غریب و از کشورهای مختلفو فرهنگهای گوناگون بودیم ، برادری و همفکری برپایه وجه اشتراک دینی مان کاملا احساس می شد.
بقیه مقاله را در ادامه مطلب بخونید
