تبليغاتX
هرانک

یکی از دوستان می گوید :

آپارتمان نشینی مشکلات و اقتضائات خاص خود ش را دارد

می گویم :

چه طور ؟!

می گوید :

اوائل که وارد آپارتمان شدیم  زن و مرد میانسالی ساکن  طبقه اول بودند و ما طبقه دوم

یک شب در میان ، اواخر شب دعوا و مرافعه آنها شروع می شد

سر و صدای آنها که غالبا با شکستن ظروف همراه بود  آسایش را از ما سلب کرده بود

چندبار جلوی درشان رفتم  تا نصیحت شان کنم  اما صلاح ندیدم و بر گشتم

روزها به همین منوال ادامه داشت

تا اینکه یک شبی، ساعت یک و نیم شب  سرو صدای زن و مرد بلند شد

 سر و صدای آنها  آنقدر شدید بود که  همسرم و دوفرزندم از خواب پریدند

عصبانی و خشمگین از مرافعه همیشگی آنها به آشپزخانه رفتم 

کپسول گاز را که گوشه آشپزخانه  بود، برداشتم و  محکم سه بار بر کف آن  کوبیدم

از فردای آن روز سرو صدا ی آنها  برای همیشه خوابید 

با حکایت  دوستم  موافقم

گاهی فرکانسی که ما برای دیگران می فرستیم در دنیای پر ازدحام مراوده ها نتایجی به بار می آورد

که مارا دچار شگفتی و حیرت   می کند

کوبیدن کپسول سرو صدایی را می خواباند  و زندگی زن و مردی  را تحکیم می بخشد

بقول پر فسور دنوشر

جهان پر از احتمالات بسیار  است  چرا باور نکنیم ؟!
+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت |

                                                     نادر ابراهیمی        بر جاده های آبی سرخ 

 داستان بلند "بر جاده های آبی سرخ "حکایت جوانمردی و رشادت  دلاور مرد جنوبی گمنامی است به نام "میر مهنای  دوغابی " هم او که خواب و آرامش را قریب  یک دهه از استمارگران هلندی ، انگلیسی و پرتغالی  و عثمانی  ربودتا برای همیشه خلیج فارس از دستبرد  اشغالگران در امان بماند  نویسنده زنده یاد نادر ابراهیمی  با پانزده سال مطالعه پیرامون زندگی این مبارز جنوبی وطن خواه  به خوبی از عهده  شناسایی  و معرفی  نهضت مقاومت  وطن پرستانه میر مهنای دوغابی  برآمده است من بیشتر آثار زنده یاد ابراهیمی را خوانده ام  شاخصه آثار او حب وطن و وطن خواهی است وقتی با کش و قوس داستان همراه می شوی اش  مبارزه و عشق به وطن در دل شخصیتها و قهرمانان جاری است .

در زمانه ما که دول اروپایی و  کشورهای عربی خلیج نشین به بهانه های واهی خلیج فارس را دریک انحراف آشکار تاریخی  خلیج عربی تعبیر می کنند این کتاب داستان واقعی دلاورمردان شجاع وطن پرستی است  که از تمامی  منفعت ها و  خواسته های  خود گذشتند تا  خلیج فارس برای  ایران و ایرانیان بماند .در صفحات آغازین داستان میر مهنا دریک اقدام انقلابی و نا باورانه  پدرش "میر ناصر دوغابی"را که نوکر عناصر هلندی و انگلیسی را به ضرب گلوله می کشد .او با اتکا بر ایمان مردمی محبوبیتی  کسب کرد که بسیاری از مردمان خطه جنوب  نام فرزندانشان را به نام میر مهنا  نام گذاری می کردند  او از قانون " حمله  مورچگان به ملخ " عبرت گرفته در یورش های بی امان شبانه اش  کشتی های انگلیسی و عثمانی و هلندی را  مورد تهاجم قرار داده که در بیشتر اوقات موفق می شد

ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت |

جمعیت  جلوی اداره امنیه موج می زد

سرکار استوار عیوضی  پشت میزکارش  متفکرانه لم داده بود

نماینده  جمعیت شاکی   می گوید:

ما اهالی سه روستای( زوارک ورک وبالاروچ  ) از پهلوان خلیل شکایت داریم 

 او همه مارا ضرب و شتم نموده است

سرکار استوار متعجبانه زیر لب می غرد :

یک پهلوان این همه جمعیت را حریف شده است ،پهلوان خلیل کیست ؟

 بگوئید داخل شوند ، خیلی دوست دارم اورا از نزدیک ببینم

گماشته برای آوردن پهلوان خلیل بیرون می رود

در چوبی که روی پاشنه  می چرخد

مردی بلند قامت با هیکل واندام عضلانی وارد  اتاق  می شود

سرکار استوار و نماینده شاکی بی اختیار از جایشان بلند  می شوند

استوار روبه پهلوان می کند و می گوید:

 اینها  شاکی هستند  که شما  اهالی سه روستارا ضرب و شتم کرده ا ید

پهلوان خلیل می گوید :

راست گفتند من با  این پانصدنفر جنگیده ام و سربلند بیرون آمده ام

استوار از جایش بلند می شود از پنجره چوبی نگاهی به جمعیت معترض  می اندازد

لحظاتی بعد روبه پهلوان می کند و می گوید:

شما از نظرمن   آزاد هستید

مردی که یک تنه در مقابل سه آبادی می ا یستد ، حریف شان  می شود .

سزاوار نیست  زندانی بشود

زندان از آن بزدلان هست . نه شجاعان صادق

آنگاه روبه جمعیت شاکی  می کند و می گوید :

بروید به جای شکایت ، ازش شهامت بیاموزید  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت |

 

حاج عمو  وقتی با همسرش کاری داشته باشد

طوری که همه مهمانان ،بشنوند، بلند صدایش می زند :

ملکه ؟!

همسرش بلافاصله ،دوان دوان ، نزدیکش می آید و می گوید :

بامن کاری داشتین ؟

حاج عمو آهسته علت فرا خوانده شدنش را توضیح می دهد

هنگامی که همسرش از او فاصله می گیرد و به آشپزخانه می رود

حاج عمو  آهسته زیر لب می غرد :

ای ملکه ی عذاب ؟!

من بارها شاهد  نحوه صداکردن او  بوده ا م با خود می اندیشم  ملکه ی عذاب حاج عمو  شاید

یاد آوری لحظات فراق عذاب آوری است که در عشق و عاشقی قبل از ازدواج باهم داشته اند

ننه مه لقا با من موافق است .می گوید :

حاج عمو  ده سال پای نازنین ایستاد. چهل بار از او  خواستگاری کرد

تا موفق به ازدواج با او  شد . او خیلی نازنین را دوست دارد.  جان و روح شان به هم وصله

ملکه عذاب او، عذابی است که در غیاب او می کشد . حتی یک لحظه  بی او، جایی نمی رود.

 سفره که پهن می شود، تا نازنین ننشیند، دست به غذا نمی برد........

ننه مهلقا دارد از نازنین می گوید  شعر استادشهریاردر گوشم  می پیچد

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

............................................

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت |

خرچنگ را گفتند :

به كجا  مي روي ؟

گفت :

به چين و ماچين

گفتند :

با اين راه و روش !!!!

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت |
 

معرفی کتاب: سیالان
نویسنده: علی رشوند
انتشارات : روزبهان
چاپ اول: بهار ۱۳۸۷
کتاب سیالان را آقای رشوند، خود زحمت کشیده برایم فرستادند. یادداشت کوچکی براین کتاب می نویسم.
آقای علی رشوند در شهر تاریخی الموت به دنیا آمده و دارای کارشناسی ارشد در رشته ی مدیریت صنایع می باشد. از سال ۱۳۸۰ نویسندگی را به طور جدی آغاز کرد و در کتاب هایش به ادبیات بومی و فولکلور منطقه تاریخی الموت پرداخته است. از دیگر کتاب های او« راز آتش فشان» و« چنار خونبار» است.
کتاب سیالان در ۱۲ بخش کوتاه نوشته شده است. البته کتاب جزء ادبیات داستانی نمی باشد و در هر بخش از کتاب، تصویری زیبا از طبیعت داری. در بخش اول در شالیزار سیر می کنی و نویسنده تابلوی زیبایی از شالیزار را توصیف می کند. پشت جلد کتاب می خوانیم: « سیالان یک کتاب تاریخی و ادبی نیست. سیالان یک نگاه است . نگاهی به زادگاهم الموت، آن گونه که به آن عشق می ورزم و با آن زندگی می کنم.»
نویسنده طبیعت را می بیند و تاریخش را لمس می کند و به روی کاغذ می آورد. در جا جای کتاب حس غربت و نیاز به بازگشت دوباره را می بینی. در بخشی از کتاب، نویسنده سیالان را توصیف می کند که قله ای عظیم و سترگ است و در سایر بخش ها نیز به توصیف شالیزار و سمفونی باغ و دریاچه ی اوان و گاه جنبه های تاریخی آن می پردازد.
در بخشی دیگر از کتاب به نام عقاب، واژه ی الموت را معنا می کند،« در لغت نامه ی دهخدا الموت این گونه معنا می شود: آله به معنای عقاب و آموت به معنای آموخت. یعنی عقاب آموخت. در کتب تاریخی نیز ذکر شده که پادشاهی دیلمی در بازگشت از جنگی پیروزمندانه با تورانیان، عقاب دست آموز پادشاه توران را به این منطقه آورد. عقاب بر فراز صخره به چرخش در می آید و پادشاه نیز بر فراز صخره صعود می کند، با شگفتی می بیند که سرزمین دیلم زیر پای اوست، با شور و شوق فراوان فریاد می کشد : آله موت( عقاب آموخت)…»
در جایی دیگر می گوید: هر کودکی حق دارد مادر خود را بهترین مادر دنیا بداند، در این مورد نباید به آن کودک خرده گرفت چه بسا هر مادری در نوع خودش منحصر به فرد است.
الموت نیز مادر منحصر به فرد نویسنده است با تمام خاطراتش و خانه های ساده ی کاه گلی و عقاب هایش که همه و همه خاطره اند. نویسنده با این کتاب به گذشته اش بازمی گردد و طبیعتی که همیشه آموزگارش بوده را پاس می نهد. تلاش آقای رشوند در یاد آوری و احیا خاطرات وطبیعت دیارش قابل تقدیر است

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت |
 

پائولو کوئیلو  در مکتوبش می نویسد

در صحرای موجاوه به همراه دوستم درحرکت بودیم

درفاصله دوری از ما شی درخشان پرنوری وسط صحرا می درخشید

جذبه نورانیتش  مارا وسوسه نمود  از مسیرمان منحرف شده تا ببینیم آن شی  چیست ؟

بیست کیلو متر  راه پیمودیم تا به نزدیک آن شی رسیدیم

فکر می کنید  چی بوده باشد بهتر است ؟!

قوطی کنسروی بود که غبار  داخلش براثر تابش خورشید متشعشع شده بود

با خود اندیشیدم

در مسیر زندگی هریک از ما   اهداف کاذب درخشانی وجود داشته وهست

که بسیار وقت و عمر مارا تلف کرده ومیکند

وقتی با نهایت  تلاش و امید و دلبستگی بدان  می رسیم

می یابیم که آن هدف  و آرزو  چیزی نبوده است که به آن رسیدیم

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت |
 

ایستاده  بود صف غذای عاشورا

یکی  پرسیده بود  :

 ببخشید مذهب شما چیست ؟

گفته بود :

 زرتشتی ام

باز سوال کرده بود :

چرا اینجا و این صف پر ازدحام وشلوغ  ایستاده اید

جواب داده بود :

ایستادم تا  قیمه نذری امام حسین (ع)را بگیرم  تبرکه؟

واو  متعجبانه پرسیده بود :

مگر شما به امام حسین اعتقاد دارین ؟!

جواب داده بود :

  صدالبته که امام حسین(ع) را دوست داریم و بهش معتقدیم

او گرچه در دین مانیست

اما در دید ما هست   

کسی که در این قرنهای متوالی شهادتش این همه شور انداخته

 حتما مقدس و متبرک و لایق احترام است 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت |
شخصی تعریف می کرد

من اصلا به وجود اجنه اعتقاد نداشتم

تازه معمم شده بودم  و ایام محرم رفته بودم  الموت

برنامه روضه خوانی ام را طوری تنظیم کرده بودم

که نماز مغرب و عشا را  آبادی  سفید در می خواندم

وبعداز آن سوار الاغی که اهالی دراختیارم گذاشته بودند

راهی  آبادی یارفی می شدم

یک شب در باره جن و جنیان بحث شد و من آن شب به کل وجود آنهارا نفی  کردم

 جن خرافه ای بیش نیست

 اجنه ساخته ذهن انسان است

اجنه وجود خارجی ندارند

طبق روال هرشب سوار الاغ سفید می شدم  و از شاهرود می گذشتم

اما آن شب الاغ  تا وسطای شاهرود آمد  یک دفعه ایستاد وزبان بازکرد :

آشیخ  تو امشب سر منبر  وجود جن را انکارکردی ؟!

بدان من از تبار جنیانم ؟!

از هوش رفتم

  چشم  واکردم خودم را در مسجد یارفی درحلقه اهالی دیدم

گفتند :

شیخ چه شده است ترا  خدا بد ندهد ؟

گفتم :

آنچه که کشیدم از نفی جنیان بوده است

من نفی کردم چنین بلایی سرم آمد تجربت باشد که شما نفی نکنید

داستان را مفصل برای اهالی گفتم  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت |

دخترم نگین کوچولو با ذوق و شوق کودکانه

اسامی دوازده امام را که این روزها یاد گرفته برایم تکرار می کند

اول امام علی (ع)

دوم امام حسن (ع)

سوم امام حسین(ع)

......................

........................

دوازدهم امام مهدی (عج)

اسم هریک از امامان که آورده می شود

زندگی و سرنوشت شان دربرابرم مجسم می شود

تصور آن همه تلاش  مبارزه  ایمان مجاهدت  شهامت دانایی

آگاهی عزت و کرامت  عبادت و شهادت  عدالت و امامت .....مرا به تفکر وا می دارد

به یاد جمله امانوئل کانت می افتم

آنگونه باش   که به دیگران بگویی  مثل من باش

باخود می اندیشم

تنها این بزرگواران  و بزرگ مردان تاریخ بشریت  شایسته تمجید و تقدیرند

آنانکه  تمام هم و غم شان  رفع تیره گی ظلم از رخسار جامعه بشریت بوده وهست

ظلمی که هم اکنون در غزه بیداد می کند

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : مطلب امام بودن را تقدیم می کنم به کودکان  نوار غزه که این روزها شادی

از کوچه ها و خانه هایشان رخت بر بسته است

--------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت |

 

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید

- اگر بگویی  خدا کجاست  یک سکه به تو میدهم

ملانصرالدین جواب داد :

اگر بگویی خدا کجا نیست  دوسکه  به تو میدهم

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت |

از عمروبن الحارث رافعی آورده اند که گفت :

در مجلسی بودم نزد دوستی وبا ما جوانی بود

عاشق کنیزکی آوازه خوان

آن کنیزک هم در مجلس  حاضر بود

قضیب را برگرفت و این آهنگ را بخواند

علامه ذل الهوی علی العاشقین البکاء

                          ولا سیما عاشق اذا الم یجد مشتکی

        (گریه عاشقان  خاصه عاشقان که جایی برای شکایت نیابند

نشان ان است که سخت  مقهور عشق شده اند )

آن جوان گفت : نیکو گفتی بانوی من

اچازه می دهی بمیرم

گفت سرافرازانه بمیر

جوان سر را به بالین نهاد  و دهان و چشمانش را بست

اورا تکان دادیم   دیدیم مرده است

---------------------------------------------------------------------------------

منبع   : المحجه البیضاء  ج ۸  کتاب المحبه  و الشوق الرضا  ص۷۵

----------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت |

 

شب پنج شنبه  مورخ 28/9/87فرصت مغتنمی بود تا با مادرم  مهلقاء که (ننه مهلقاء) خطابش می کنم  در خلوت  خانه پراز معنویت کاه گلی اش  مصاحبه ای با او برای خوانندگان هرانک داشته باشم اگر دوستان  هر روز با  هرانک مجازی  محشورند و مطالبش را می خوانند  ننه مهلقاء قریب هفت دهه است  که در آبادی هرانک (که به معنای واقعی زیباست ) زندگی می کند من تمامی صحبتهای  ننه مهلقاء را ضبط کرده  و با رعایت امانتداری آن را برروی کاغذ پیاده کردم

 

1-  ننه مهلقاء از خودتان  بگوئید

من  مهلقاء رشوند متولدسال 1317  فرزند ابوالقاسم  و صاحبه مرحوم هستم  دارای دوبرادر و یک خواهر هستم  چهارده ساله بودم با پدرت (مرحوم یعقوبعلی ) ازدواج کردم  حاصل این ازدواج یک دختر و چهار پسر می باشد اولین فرزندم ایران دخت که براثر مرض سرخک درسن 12سالگی فوت کرد  .مرگش  برای من و پدرت  بسیار سخت و جانکاه بود اما پنج پسرانم به ترتیب  ( محرم  ارسلان  علی آرش  و قهرمان ) عزیز ان من  می باشند که ازشان رضایت دارم

2-  ننه مهلقاءملاک ازدواج تان با مرحوم پدرم  چی بود :

مرحوم یعقوبعلی در جوانی پدرش را ازدست داد و بار زندگی مادر و خواهرش و برادرش  بر دوش او بود او جوانی بسیار فعال  در امور کشاورزی  بود یک شب کدخدا نصرت و نادعلی  و کتاب الله را برای خواستگاری  من فرستاده بود  و مادرم صاحبه گفت :

 یعقوب جوان پرتلاش صادقیه و هم فامیله من به این وصلت راضی ام  تو هم راضی باش از آنجا که با پوران خانم آنروزها رفیق  شفیق بودم او هم مشوقم بود به این وصلت

3-آن روز پدرم یعقوبعلی  با چه سرمایه ای برای خواستگاری آمده بود :

پسرجان  یه خانه پدری داشتند و یک من زمین (زمینی به اندازه کاشت 6کیلو گندم) کنار شاهرود داشت پدرت هیچی در بساط نداشت  نه پدرت همه اهالی هرانک همین طور بودند بعدها زمینهایی که الان به شما پسران ارث رسیده خودمان رفتیم کنار شاهرود تملک کردیم  همه زمینهای کنار شاهرود قصه شان همین طور است  ما  با جسارت و تلاش توانستیم  زمین های خوبی را تملک  کنیم  اما شاهرود بارها آنهارا به غارت برد ولی ما باز آنهارا آباد کردیم

4- از روز ازدواج تان بگوئید :

تابستان 1331 ازدواج کردیم جهیزیه را از طالقان و قزوین به طور مختصر تهیه کردیم که عبارت بود از یک چراغ لامپا  دو قابلمه مسی   یک تخت  جاجیم   دو چادر  چند کاسه و قاشق مسی  دو دست لحاف و یک چارک نمد و....بالای پشت بام مش جعفر مرحوم  نهار دادیم که آبگوشت بود  ساز و دهل هم آورده بودیم  مهدی مرحوم ونادعلی  رقص رزم و چوب بازی خوبی  داشتند  خدا رحمتشان کنه  و رفتیم خانه پدری یعقوب و با مادرش ربابه و خواهرش خدیجه مرحوم سه سال هم خانه بودیم که ایران دخت به دنیا آمد بعد خانه ای که الان نشستیم را ساختیم  شما چهاربرادر  این خانه به دنیا اومدید  پدرتان هم در الموت کار می کرد هم به شهسوار و رامسر برای برنج چینی می رفت  سه ماه از سال را شما ل بود شب وروز کار می کرد  خستگی نداشت خودش می گفت تو روستای آوه یک زمین یونجه را یک شبه چیدم  رمضان مرحوم آن سالها گفته بود یعقوب به جوانیت رحم کن  پیری در پیش است   

5- هرانک آن موقع  با هرانک الان چه فرقی داره ؟

در هرانک  آن موقع مردم  گرچه فقیر بودند اما دل خوشی داشتند  یه نان جو می خوردیم  تمام صحرا را دور می زدیم  و شب چه شب نشینی ها که نداشتیم  حسابی گردو فندق  سنجد ....می خوردیم و همیشه سالم بودیم اگر من هیزوم داشتم از کسی دریغ نمی کردم و بالعکس  اما سختی زندگی بود

هرانک الان خدارا شکر  همه صاحب زمین  همه صاحب درآمد  کسی الان گندم دیم نمی کارد  نانوایی الموت شبانه روز نان می پزد  دود تنور دیگه نیست  سختی وجین شالیزار نیست، ما دوماه برای کندن وجین  برنج، تو شالیزارها درگیر بودیم الان ماشاءالله یک بطری سم می زنند و از هرچه وجین راحت می شوند.یادم می آید برادرت ارسلان بچه بود و مریض شده بود پدرت هم نبود بچه را کول کردم پیاده10کیلومتر  از هرانک رفتم تا زوارک  ،دکترهندی نگاهی به بچه انداخت آمپول زد باز راه افتادم آمدم  هرانک پدرمرحومم باهام آن روز دعواکرد که چرا بی خبر و پیاده رفتم،  ما خیلی مکافات کشیدیم، ناشکر هم نیستیم الموت اسمش سرش هست  یعنی سختی جا (جای صعب العبور) الان هرانک بهشت زمینه دوتا جاده احاطش کرده هردم ماشینهای  سواری مختلف از مسیر راهش عبور می کنند آن روزها یک روز عمرمان تلف می شدتا می رفتیم مرکز بخش ، این را بگویم هرانک مردم خوبی داره، همه باهم خویشاوندیم، واز این لحاظ زبانزد منطقه الموت هست

6- ننه مهلقاء زندگی را چه جور معنی می کنید :

انسان تا زنده است بایستی زندگی بکند  در نظر خداوند متعال بدترین بنده کسی است که مایوس از تلاش و زندگی باشه  زندگی خوب بر ایمان صداقت و توکل و تلاش استواراست. زندگی همش ماشین و ویلاو خانه و ملک و املاک نیست اینها ابزار زندگی است اینها کمک می کنند تا زمانی که زنده هستیم از انها استفاده کرده هم برای خود هم برای دیگران  ، انسان امانت خداست بر زمین  و زندگی باشرافت امانت است نزد انسان  بایستی خوب از عهده این امانت برآمد

بر روی ادامه مطلب کیلک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت |

حاج آقا یونسی

احداث ناحیه صنعتی الموت بهانه ای شد ه که

حاج آقا یونسی هفته ای یک بار به اداره  سر می زند

از فرصت استفاده کرده با موبایل  ازشون عکس گرفتم

هم یادگاری باشد ازیک پیشکسوت الموتی وهم آشنایی مخاطبان هرانک با او

نسلی که در دامنه  کوهستانهای البرز  ترانه می خوانند و هرگز

سختی کوه و زندگی با کوه آنها  را ازخواندن  ترانه و زندگی صادقانه و عاشقانه

جدا نکرده است

از ایشان خواستم   شعری از عزیز و نگار دو دلداده الموتی برایمان بخواند

و این بیت را با لهجه الموتی بلند برای بنده و همکارا ن خواند

نگار نازنینم  چادر شبرنگی داره

                     دو پایان بر سر یک  سنگی داره

نمی دانم  بگویم یا نگویم

                        زره  پوشیده    میل جنگ  داره  

   این شعر اشاره دارد به ردیف کردن زنان الموتی با نگار دریک صف

     تا عزیزو کل احمد انهارا ازمیان زنان تشخیص دهند که عزیز این

     شعر را می سراید ومی بینند همانطوراست که گفته است

وبر رقیب عشقی اش کل احمد موفق می شود

----------------------------------------------------------------------------------------

منبع :هرانک دیدار

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت |

شمع

گفت :

فراموشم کن

گفتم :

من شمع برافروخته ی معبد دل تو هستم

اگر می توانی  خوب من

تو خاموشم کن

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه ششم دی 1387 و ساعت |

به قول شمس تبریز

آن خطاط سه گونه  خط نوشتی

یکی او خواندی و لاغیر

یکی را هم او خواندی و هم غیر

یکی نه او  خواندی  نه غیر

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت |

گفت :

سیب میوه ای نیکوست

گفتم : از چه روی ؟

گفت :

نیمه رخش عشق

و

نیمه دیگرش  روی دوست

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت |
پنج شنبه گذشته سعادتی شد

رفتم  هرانک و یک شب مهمان مادرم  (ننه مهلقاء)بودم

مادری که با هفت دهه عمری که از خدا گرفته است

به الموت و فضا و آدمهایش عشق می ورزد 

 دروبلاگ  هرانک بسیار از او نوشته ام 

 در آن شب به یاد ماندنی  ضبط وصوتم را روشن کردم

ومصاحبه ای با این عارفه ساکن هرانک انجام دادم

 او خیلی از قله های معنویت و معرفت را فتح کرده 

 و دریک آرامش خوب مذهبی زندگی می کند

 بسیاری از مفاهیمی را که دغدغه خودم و دوستان اندیشمندم هست

از او پرسیدم  و او  با حوصله جواب تمام سوالهایم را  داد

عشق  زندگی  صبر  توکل  انسان  بهشت  دوست داشتن

این روزها با رعایت امانتداری در حال استخراج مصاحبه و ویرایش آن هستم

به زودی  مصاحبه ننه مهلقاء  درهرانک منتشر می شود

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت |

دو روستای حسن آباد و هریان در  دو سوی شاهرود الموت  چشم انداز زیبایی دارند

گاهی هریانی ها چشم انداز زیبای روستایشان را به رخ  حسن آبادیها می کشند

وگاهی  حسن آبادیها  نیز چشم انداز زیبای روستایشان را به رخ هریانی ها می کشند

اما واقعیت این است  که هر دو روستا زیبا ست

و اهالی  هردو روستا   ادعای درستی  دارند

یک روز بین دو آبادی مشاجره و لفاظی   بالا می گیرد

صلح و صفا به یک باره  جایش را به دلخوری  و رنجوری می دهد

فردای آن روز  حسن آبادیها با کمال تعجب می بینند

پل چوبی  روگذر شاهرود که حلقه اتصال بین  دو آبادی ست ،سر جایش نیست

هریانی ها پل چوبی را خراب کرده بودند

حسن آبادیها از هریانی ها  می پرسند :

چرا  پل چوبی را خراب کردید ؟

آنها جواب می دهند :

پل را برداشتیم تا گنجشکهای حسن آباد این طرف نیایند و چلتوک های (برنج های ) هریان را نخورند

دراینجا ابتکار عمل هریانی ها را بایستی ستود

جواب مزاح گونه هریانی ها آب سردی بود بر کشمکشی که درحال رویش بود

در بطن مزاح شان هم عذر خواهی نهفته بود هم بوی خوش آشتی و صلح

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :مطلب پل تقدیم به تمامی  دوستانی که لینک  وب هرانک هستند  دوستانی که پست به پست مطالب هرانک را می خوانند و دلشان برای نوشته هایم از دیار الموت و هرانک تنگ می شود

-------------------------------------------------------------------------------------------------------  

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت |